زمینه (Context)

5 ژانویهٔ 2026 توسط
Mohsen Movarei

زمینه (Context)؛ معنا بدون زمین، معلق است. معنا در خلأ پدید نمی‌آید. آن‌چه معلق است، نه آزاد است و نه ریشه‌دار؛ تنها میان زمین و آسمان، بلاتکلیف مانده. معنا برای ایستادن، به زمین نیاز دارد؛ نه به‌عنوان پس‌زمینه، بلکه به‌عنوان بستر زایش.

در فرش، زمینه صرفاً صفحه‌ای نیست که نقش بر آن بنشیند. زمینه جایی است که نقش در آن فرو می‌رود، مکث می‌کند و می‌ماند؛ سطحی که نور را می‌گیرد، ساییده می‌شود، تیره می‌شود و معنا را در خود حمل می‌کند. پیش از هر نشانه‌ای، مادی است: پشم، رنگ، وزن. این‌جا، معنا پیش از آن‌که زمانی باشد، زمینی است. فرش از جایی آغاز می‌شود که زمین جدی گرفته می‌شود.

در اساطیر خلقت ایران، زمین و آسمان دو مفهوم خنثی نیستند؛ دو قلمرو فعال‌اند.

زمین با نام سپندارمَذ (Spenta Ārmaiti) شناخته می‌شود: مادرِ بردبار، باربر، فروتن و زایا. زمین در این منطق، فقط محلِ قرار گرفتن نیست؛ محلِ حمل‌کردن است: حملِ زندگی، حملِ رنج، حملِ معنا.

در برابرِ او، اَسمان (Asman) قرار دارد: قلمرو بالا، جای تابشِ نور، نیرو و جهت. آسمان، بارورکننده است؛ جایی که معنا می‌تابد و جهت می‌گیرد. نه زمین به‌تنهایی بار می‌دهد و نه آسمان بی‌فرود معنا می‌آفریند؛ زایش از جایی میان این دو سربرمی‌آورد.

این منطق اسطوره‌ای بعدها در زبان فارسی به شکلی کوتاه و ماندگار باقی ماند: عرش و فرش. عرش، جای فرود معناست؛ فرش، جای ماندگاری آن. فرشِ دستباف تصویر این تماس نیست؛ خودِ این تماس است.

گوسپند امتداد زنده‌ی تنِ سپندارمَذ است؛ پویا، زایا و پذیرا. و پشم، خام، ناصاف، ناهمسان. پشم، رنگ را ساده و بی‌واسطه نمی‌پذیرد؛ با آن گلاویز می‌شود. روناس در سرشت پشم فرو می‌نشیند، راه خودش را پیدا می‌کند، با پشم درمی‌آمیزد، عمق می‌گیرد و گاه تیره‌تر و خاموش‌تر بازمی‌گردد. هیچ زمینه‌ای در فرش کاملاً یک‌دست نیست؛ حتی آن‌جا که چشم به یکنواختی رضایت می‌دهد.

در فرش، زمینه صرفاً حامل رنگ نیست؛ پشم خودِ پیام است. آن‌چه مارشال مک‌لوهان «مدیوم» می‌نامد، این‌جا به بستری مؤثر بدل می‌شود؛ ماده‌ای که معنا را عبور نمی‌دهد، بلکه شکل می‌دهد. The medium is the message نه به‌عنوان گزاره‌ای نظری، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای مادی، در تار و پود فرش رخ می‌دهد: رنگ نه روی فرش، که در آن معنا می‌گیرد. این معنا ناگهان پدید نمی‌آید. در فرش، پیام از مسیر گره شکل می‌گیرد؛ از تکرارِ پیوندهایی کوچک، هم‌سان‌نما و نابرابر. هر گره، بازگشتی دوباره به همان آمیختگیِ نخستین است: رنگ و پشم، آسمان و زمین، معنا و ماده. فرش حاصل این تراکمِ صبورانه است، نه نتیجهٔ یک فریاد آنی.

از همین‌جاست که قالی به قلمرو هنرِ شکیبا (Patient Art) تعلق دارد؛ هنری که بر شتاب بنا نشده، بلکه بر تداوم استوار است. هنری که ناتمامی را تاب می‌آورد، خطا را جذب می‌کند و اجازه می‌دهد معنا، ذره‌ذره و در گذرِ کار، به ماده رسوب کند. در برابرِ آن، هنرهای آنی (Instant Art)—در مثال حدی مانند نقاشیِ کنشی (Action Painting)—پیام را فوراً بیرون می‌ریزند؛ اما فرش، معنا را نگه می‌دارد، می‌پرورد و به‌آهستگی به جهان می‌آورد. فرش بعد از یک تصمیم ناگهانی به دنیا نمی‌آید.

آن‌چه پیش از بافت رخ می‌دهد، حاشیهٔ کار و مقدمه‌چینی نیست؛ خودِ امکانِ کار و به معنای تام و تمام زمینه‌چینی است. پشم‌چینی، شستن، ریسیدن و رنگرزی؛ برپا کردن دار و چله‌کشی، هر کدام آیین‌اند، نه مقدمه. همان‌طور که در منطق اسطوره‌ای و فرهنگی، پیش از پیوندِ زناشویی، پیمانی آیینی جاری می‌شود. این آیین نه صرفاً تشریفاتی و تزیینی، که برای امکان زایش است؛ برای آن‌که ماده بداند قرار است معنا را تاب بیاورد. بافت از همین لحظه آغاز می‌شود: از جایی که هنوز گره‌ای زده نشده، اما زمین آمادهٔ پذیرش است.


می‌توان گفت فرش، پیش از آن‌که زاده شود، ازدواج می‌کند: پیوندِ ماده و معنا، پیوندِ سپندارمَذ و اَسمان. بعد از این پیوند است که بارداری آغاز می‌شود؛ ماه‌ها، گاه سال‌ها. رج‌به‌رج، گره‌به‌گره. زنِ بافنده، پدیدار نمی‌کند؛ به بار می‌نشاند. فرش چیزی نیست که «اتفاق بیفتد»؛ چیزی است که باید حمل شود تا به دنیا بیاید.

این، منطقِ هنرِ شکیباست. گره، لحظهٔ پیوند است؛ نه نماد است و نه تزئین؛ کنش است. نقطه‌ای که رنگ، نور و ماده به هم بسته می‌شوند. هیچ گره‌ای معنا را فریاد نمی‌زند؛ آن را به دوش می‌کشد. معنا در فرش گفته نمی‌شود؛ انباشت می‌شود. از تکرار گره‌ها رسوب می‌کند، نه از گذرِ زمانِ تقویمی. به همین دلیل است که فرش، هنرِ لحظه نیست؛ نه به فوران وابسته است و نه به فوریت.

زمینه در فرش فقط زمان نیست؛ جغرافیاست: خاک، نور، آب، رمه، دست و سرپنجه. دو فرش با نقشه‌ای یکسان هرگز یکی نمی‌شوند، چون زمینه‌هایشان یکی نیست. معنا دقیقاً در همین تفاوت‌ها زاده می‌شود. فرش آرشیوِ معنا نیست؛ تن و بدنِ معناست. روی آن راه می‌روند، نور می‌بیند، تیره می‌شود و همچنان می‌ماند. شاید به همین دلیل است که فرش به دیوار تعلق ندارد؛ آویختنی نیست. جای آن زمین است؛ جایی که عرش هر بار بر فرش نازل می‌شود و معنا، دیگر معلق نیست.

محسن مورعی، پانزدهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار، تهران

بایگانی
💬 پشتیبانی واتس‌اپ