درخور آمد گوی‌، چوگان را و چوگان‌‌، گوی را

4 مارس 2025 توسط
Maryam Abolhasani

می‌گفت چوگان بازی می‌کند…

شاید برای همین است که ویلایشان را در حوالیِ دماوند خریده بود؛ که بتواند هر وقت خواست، به‌تاخت در دشت‌‌ها بتازد. شاید برای همین است که آمده بود سراغِ فرش ِ سنتیِ ایرانی برای ویلایش. شاید برای همین آمده بود سراغ فرش‌های «خانه‌ی دیدار» که در عینِ آن که ریشه در دلِ تاریخِ ایران دارند، ظاهرشان مدرن و امروزی‌ست. درست مثلِ چوگان؛ ورزشی که ۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در زمان هخامنشیان بازی می‌شده، اما امروز چنان خاص است که هر کسی را تواناییِ تاختن و نواختنش نیست.

چند فرش را برای پرو، به ویلایشان بردیم؛ ویلایی سه طبقه که برای او و خانواده‌اش، جایی برای فرار از شلوغی‌های روزمره‌ی تهران شده است. برای هر طبقه‌اش، فرشی پسندیدند و ویلایشان را دوباره براساس آن‌ها طراحی کردند؛ 

یک طبقه با فرشی سبز؛ شاید چمنی باشد، که اسبی چهارنعل در آن می‌تازد.

یک طبقه با فرشی آبی؛ شاید آسمانی باشد، بالای سرشان که اسب، آن را می‌شکافد و جلو می‌رود و گویشان، سیاره‌ای می‌شود در آن.

یک طبقه با فرشی لاکی؛ شاید یالِ اسبی باشد و نرمای تنش، وقتی آفتابِ غروب روی پوستش می‌دود.

قصه‌ی سوارِ ما همین جا تمام نمی‌شود. گذارِ این سوار باز به دیدار می‌افتد؛ حیف است خانه‌ی آدم در تهران، فرشی به زیباییِ خانه‌ی ییلاقش نداشته باشد! فرش‌ِ شهریِ زیرِ پایشان را می‌فروشند که فرشی اصیل‌تر بخرند؛ فرش ِ اصفهان. می‌گفت چوگان بازی می‌کند؛ شاید برای همین است که خانه‌اش هم فرش ِ اصفهان دارد. به فرش اصفهان نگاه می‌کند و دروازه‌های چوگانِ میدانِ نقش ِ جهان به یادش می‌آید که از قدیمی‌ترین میدان‌های چوگانِ جهان است…

این قصه را انگار چیره‌دست‌ترین نقاش ترسیم، خوش‌قلم‌ترین شاعر سروده و دقیق‌ترین معمار بنا کرده است؛ آنقدر که همه‌ی اجزای آن در جای درستی نشسته است؛ صاحب‌خانه، ورزش او، فرش‌هایش، جایی که فرش‌ها بافته شده، رنگ فرش‌ها… چنان که امیر معزی، شاعر قرن پنجم در مصرعی می‌سراید:

در خور آمد گوی، چوگان را و چوگان، گوی را…